ای شدیدترین شکل,سایه لیوانٍ آب را تا عطشٍ این صداقتٍ متلاشی راهنمایی کن

به نام خداوند علفهای هرز

 

 

با سلام خدمت مدیران و دست اندرکاران تلویزیون های ایرانی 24 ساعته لس آنجلس و همچنین همه خوانندگان و آهنگسازان و تنظیم کننده های به قول معروف اونور آبی ... و یا به قول خودتان جنگل بدون ریشه ...

امیدوارم حال همه شما خوب و روز و روزگار بر وفق مراد باشد که البته از ظواهر امر هم اینچنین به نظر می رسد. من یک جوان ایرانی , زاده یکی از سالهای نیمه اول دهه شصت هستم , یعنی کمتر از 10 سال پس از اینکه شماها امید از ایران بریده و به ینگه دنیا کوچ کردید . این را هم اضافه کنم که به هیچ عنوان تعصب خاص مذهبی و یا سیاسی ندارم و اگر حرفی می زنم از روی غرض ورزی نیست .

بله , این نامه مخصوص تمام کسانیست که بعد از انقلاب دستخوش واژه مهاجرت شدند و به خانواده هنری لس آنجلس پیوستند !!! یا همان کسانی که امروزه خود را جز قشر هنرمند می دانند .

اول از مدیران و دست اندر کاران تلویزیون های 24 ساعته شروع می کنم .

آقایان و خانمها , آیا تا بحال به این فکر کردید که شما چگونه تجارتی دارید ؟ آیا به این فکر کردید که چه چیزی را می فروشید و به ازای آن چه چیزی دریافت می کنید ؟؟

عمده درآمد شما از پذیرش و پخش پیامهای بازرگانی بدست می آید , پیامهایی که به هر حال به یک شکلی به ایرانیهای داخل ایران مربوط می شود . یعنی شما از طریق ایران امرار معاش می کنید , این را گفتم که خدای نکرده گول اتومبیل امریکایی یا اروپایی آخرین مدل یا خانه بزرگ و ویلایی و لوکس خود را نخورید . بله , شما از طریق ایران امرار معاش می کنید , همان گربه طناز و زیبایی که بعد از انقلاب , در میان آنهمه سختی و آسیب و گزند دشمنان تنهایش گذاشتید و رفتید به یک جای امن , به ینگه دنیا

تا بحال فکر کردید که از آن زمان تا بحال چه بر ما گذشته است ؟ آیا تا بحال خود را جای ما گذاشتید ؟ آیا می دانید در فاصله سالهای 59 تا 67 چه به روز ما آمد ؟؟ آن روزها شما کجا بودید ؟

من می دانم شما آن روزها کجا بودید ؟

چند روز پیش که داشتم برنامه یکی از تلویزیونهای شما را نگاه می کردم , به این فکر فرو رفتم که شماها اهل کجایید ؟ ایران یا امریکا ؟ به این فکر می کردم که دین و آیین و مذهب و مسلک شما چیست ؟ مزداسنی هستید , مسلمانید یا مسیحی ؟ چون شما هم نوروز را جشن می گیرید و هم فطر را , هم کریسمس را عید می دانید و هم محرم را عزا ...

راستی , شما چه دینی دارید ؟

این را می دانم که قطعاً شما ایرانی نیستید , چون اگر بودید تبلیغات کالاهای بنجل و بی مصرف چینی را در تلویزیون خود نمی کردید تا هموطنانتان پول و دسترنج خود را صرف خرید آن کالاهای بی مصرف و مضحک کنند ... متوجه منظورم که می شوید ؟؟ دستگاه بزرگ کننده قد , کوچک کننده بینی , بزرگ کننده ... , کوچک کننده ... , بزرگ کننده ... و کوچک کننده ...

شما همه اعضای بدن انسان را می توانید بزرگ , کوچک , زیاد و کم کنید . آیا دستگاه یا دوایی برای ازدیاد غیرت هم سراغ دارید ؟ یا مثلا دستگاه اندازه گیری مردانگی ...؟؟؟ ای کاش این دستگاه هم اختراع می شد ؟

امریکایی هم که نیستید , پس شما اهل کجایید ؟

حالا نوبت به شما خوانندگان و هنرمندان عزیز می رسد , قبلاً که سلام عرض کرده بودم ... امیدوارم حال شما هم خوب باشد .

از شما هم چند سوال دارم , همین .

از زمانی که تلویزیونهای 24 ساعته بوجود آمده اند , شما هم شدیداً مشغول به ساختن کلیپها و به قول خودتان ویدئوها هستید . یک وجه مشترک بین همه کلیپهای شما وجود دارد و آن هم سوء استفاده از شخصیت زن است .بعضی از شماها ترانه هایی دارید که موضوع آن ترانه زن یا دختر ایرانیست و در ویدئوی آن ترانه چند بازیگر زن خارجی به صورت نیمه برهنه , نقش یک دختر یا زن نجیب و زیبای ایرانی را بازی می کنند . خوش غیرتها , به فرض که همه باور کردند که آن بازیگران ایرانی هستند , شماها زنان ایرانی را برهنه می کنید و جلوی چشم میلیونها نفر عرب و عجم می برید ؟؟؟ به همین راحتی ؟

آفرین به غیرت و مردانگی شما ...

شما خود را هنرمند می دانید , ( از شاعر تا خواننده و آهنگ ساز ) , هنر شما در سرودن ترانه های هجو و ملودیهای بی وزن و ساختن کلیپهای مبتزل است ؟ به این توجه کردید که موسیقی درون ایران در این سالهای اخیر چقدر پیشرفت کرده است ؟ بدون حضور زنهای برهنه  ... شما هم فرهنگ برهنگی و هم برهنگی فرهنگی را رواج می دهید . چرا زنان و دختران خود را در این بازی کثیف شرکت نمی دهید ؟ مگر آنها ایرانی نیستند ؟ رقصیدن بلد نیستند ؟ دلبری و عشوه بلد نیستند ؟ واقعا , چرا یک بار آنها در کلیپهای شما بازی نکنند ؟

بعضی از شماها هم که گویا ارادت خاصی به شهرهای جنوبی ایران و مردمان جنوب دارید .  دختر آبادانی , دختر بندری , دختر جنوبی و ...

از جنوب فقط همین را دیده اید ؟ از آبادان فقط دخترانش را دیده اید ؟

وای , راست می گویید , حق با شماست , شما که زمان جنگ نبودید تا ببینید دختران و زنان آبادانی و بندرعباسی زیر توپ و تانک و آتش دشمن در خون می غلتیدند . آن موقع شما مشغول سرودن و ساختن ترانه بودید .  بله , برادران و خواهران هنرمند ...

شما نبودید تا هنرمندان واقعی را ببینید , هنرمندانی که بدون ذره ای گناه زیر آتش دشمن رفتند و از خاک و هویت و ناموس ایران زمین دفاع کردند . ملائک صفتانی که عاشقانه ترین ترانه ها را سرودند,  زیباترین و دلنشین ترین ملودیها را نواختند و بی بدیل ترین ویدئو ها را ساختند , باز هم بدون حضور زن نیمه برهنه ...

یادشان به خیر , روحشان شاد و نامشان جاودان .

شما هم به هنرنمایی هایتان برسید ...

 

میلاد تکسیبی , همین

 

+تاریخ ۱۳٩٠/٧/٢٥ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ نویسنده میلاد نظرات ()

 

 

میم ، مثل مین

 

آن شب ، بوی آسمان می آمد

آن شب فقط سکوت بود و زمزمه سُبْحانَکَ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ . . .

فرشته ها یزله می خواندند و خاک مرثیه انفجار

سرشب تمام شد و نیمه شب رسید ، سکوت شکست و هلهله  برخاست و معرکه برپا شد.

او گفته بود که هر وقت بخواهد شهید می شود ,

او رنج هزاران افسانه ناگفته در سینه داشت ,

آخر عاشق شده بود ، عاشق شدن گاهی خلاف آبروداریست.

شاید برای همین بود که آن شب هم آغوش مرگ شد.

میدان مین تخته سیاه بود و او معلم  و با خون خود می نوشت : م مثل مین ،گ مثل گذشت، ش مثل شهادت.

...

افسوس که در کلاس غایب بودیم .

ای کاش اکنون ، در بی وقتی عشق ، حس بلوغ بشر مارا به خود می آورد

تا بدانیم کسانی چون او ، یا علی کنان , به میدان مین زدند و اروند و هویزه و کوشک و طلاییه را مبهوت کردند.

او به میدان مین زد و معبر ساخت تا راه شهادت باز باشد .

...

آه ای اروند ، تو چرا اکنون اینچنین خاموش و محزونی ؟

نمی دانم ، شاید این سنگینی گوش من است ، شاید اگر خوب گوش کنم ، صدای مویه های بی صدایت را بشنوم.

خدایا ، سرنوشت را چگونه از بستر زندگی او گذراندی ؟

خدایا ، گناه او چه بود ؟

خدایا با توام ، حواست کجاست ..؟

...

23 تیر ماه سال 61 ،درست مصادف با شب بیست و یکم ماه رمضان ، منطقه عملیاتی شلمچه ، عملیات رمضان

بر میدان مین قدم برداشت و برای همرزمان راه عبور را باز کرد اما ...

نمی دانم چگونه شد که اکنون ، اینان ، اینچنین بی چراغ و به ناروا ، راه بر عبور علاقه می بندند.

آه ای جنوب ، بگو که ما با آفتاب زاده شدیم و با آفتاب طلوع خواهیم کرد .

 

پ ن 1 : در ابتدای یک سرود قدیمی و معروف آمده است : کجایید ای شهیدان خدایی ...

آری، براستی کجایید ای شهیدان خدایی که ببینید چگونه خونتان لگد مال شد؟

 کجایید که ببینید اینجا شده است میدان جنگ ؟ جنگ بین من و من.

 اینجا بر سر به حکومت نشستن دعوا می کنند و آدم می کشند .

 اینجا اگر زیاد بدانی یا بخواهی زیاد بدانی باید کتک بخوری ، فحش بشنوی ، بمیری .

شما که رفتید ، اینجا همه رنگ عوض کردند ، یکی سبز شد و یکی قرمز، یکی بی رنگ و یکی ...

 بله ، کجایید ای شهیدان ...

 شما که رفتید ، نامتان را روی کوچه و خیابان و بزرگراه گذاشتند، هرکدام که فرمانده بودید و درجه ی بیشتر ، اینجا بزرگراه و خیابانش بزرگتر... مسخره نیست ؟

 شهیدان ؟ شما رفتید که نامتان را روی کوچه و خیابان بگذارند یا مقصود پرواز  چیز دیگری بود ؟

پ ن 2: روح شهدای جنگ خصوصاَ عملیات رمضان شاد ، همین

وَلاَ تَقُولُواْ لِمَن یُقْتَل‌ُ فِی سَبِیل‌ِ اللَّه‌ِ أَمْوَ َت‌ُ بَل‌ْ أَحْیَآءٌ وَ لَـَکِن لآ تَشْعُرُون‌َ

و به آن‌ها که در راه خدا کشته می‌شوند، مرده مگویید; بلکه آن‌ها زنده اند، ولی شما نمی‌فهمید

 

 

+تاریخ ۱۳٩٠/٦/٢٤ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ نویسنده میلاد نظرات ()

1 آگوست ، برابر با 9 شهریور روز جهانی وبلاگ است. آگوست ، ماه هشتم تقویم میلادی است و اگر 31 آگوست را بصورت عددی بنویسیم بصورت 3108 خواهد شد. که شباهت خاصی به کلمه Bl0g دارد. ازین رو  آن را روز جهانی وبلاگ نامیدند و امسال ششمین سالی است که این روز به این اسم نامگذاری شده است.

روز جهانی وبلاگ


باشگاه هواداران پرشین بلاگ به مناسبت روز جهانی وبلاگ برگزار می کند :

پیاده روی بزرگ وبلاگی 

باشگاه هواداران پرشین بلاگ ضمن تبریک فرارسیدن روز جهانی وبلاگ خدمت تمامی وبلاگنویسان عزیز ، به مناسبت فرارسیدن روز جهانی وبلاگ با همکاری اعضای خود ، پیاده روی وبلاگی را برگزار می کند . 

بدین منظور از تمامی وبلاگنویسان عزیز دعوت می شود تا در این پیاده روی بزرگ وبلاگی با ما همراه باشند .

امید است که با حضور پرشور شما وبلاگنویسان عزیز ، روز جهانی وبلاگ در ایران گرامی داشته شده و یاد و خاطره آن در دنیای وبلاگستان به یادگار گذاشته شود .

زمان : پنج شنبه 10 شهریور ماه 1390

آدرس : انتهای خیابان ولنجک - بعد از پارکینگ بام تهران - ورودی اصلی بام تهران

ساعت : 9 صبح 

توجه :

آوردن هر چند نفر همراه بلا مانع است .

+تاریخ ۱۳٩٠/٦/۸ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ نویسنده میلاد نظرات ()

 

 

بِِِِِِِِِعَظَمَتِکَ یااللهُ بِِِِِنُبُوَتِک یا مُحَمَّدُ بِوَلایَتِکَ یاعَلیّ ُیاعَلیّ ُیاعَلیّ ُاَدرِکنی بِحَقِّ لُطفِکَ اَلخُفِیِّ

 

رهگذار بیراهه عمر بودم از سنگینی پلک وقت سحر تا وسیعترین مراتب رحمتت

ای حالت عجیب ، همسفرم کن از بوته ی نو رس مهتاب تا برافراشته قامت آفتاب و تا چشم انداز حیرت ، اندوهم را بچین .

امسال نوبرانه روزه ام را از شاخساران مهربانی ات و شیرینی ذکر نامت می چینم .

ای شدیدترین شکل ، سایه لیوانٍ آب را تا عطشٍ این صداقتٍ متلاشی راهنمایی کن از سحر تا افطار.

خدایا ،به نوای اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُکَ مِنْ عِزَّتِکَ باَعَزِّها وَکُلُّ عِزَّتِکَنای سحر قسم ات می دهم امسال رمضان حواست با من باشد ؟

. . . .

به حق که هر رمضان ، بوی علی می دهد و بوی بهشت ! نه که ماه میهمانی خدا ، که ماه علی ست این رمضان**

علی ، همان که هر چه دارم از اوست مال اوست ، آغاز دفترم است و پایان راهم و ابتدای روزم ...

عـــلی ، علی ، علی همان راست قامت چون سرو سهی

کـه موذن گر ببیند قـامتـش را ، به قدقامت بماند تا قیامتـــ  . . .

امسال اولین رمضان است که تشنه می مانم  ، وقت سحر سجده ذوالجلال والاکرام می گذارم ,

امسال رمضان همه چیز خوب می شود ، می دانم ،

سرچشمه ی ماهتاب زلال ، دروازه ی ابدیت باز است ، آفتاب می شوم امسال . . .

 یـــاعلــی

 . . . .

**نسیم محمدپور نوشت در کافه بلاگـــ

 هیچ ندارم که بگویم نوشت : . . .

+تاریخ ۱۳٩٠/٥/٧ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ نویسنده میلاد نظرات ()

 

وَالَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ

و کسانى که ایمان آورده‏اند همان کسانى که نماز برپا مى‏دارند و در حال رکوع زکات مى‏دهند (مائده ۵۵)

 

 

٨ سال گذشت

نمی دانم چه بگویم ، جز اینکه خوشحالم

کودکی که ٨ سال پیش در سکوت به دنیا آوردم حالا بزرگ شده است

 خواندن و نوشتن آموختم اش ، حرف به حرف ، خط به خط ...

... ط – ظ – ع – غ – ف – ق – ک – گ – ل – م – ن- و- هـ - ی

علی را برایش هجی کردم .

چند هجا دارد این واژه ی بینهایتِ همیشه ؟

علی خیلیست ، علی آنقدر هست که در وصف نمی گنجد و در وهم نمی آید ، زندانی بزرگ خاک ، عظمتی که در زیستن نمی گنجید.

* * * *

کودک دانای من ،آنگاه که بی کسی حول و حوش احساسم می چرخید تو آمدی و حالا با هم قدم زنان به باغ میخک رسیدیم ، باغ میخکی که اتفاقاً ناکجایش هم آباد است ...

فرزندم ، معشوق عجیب من ، آرزویم هنوز همان است که بود ، تصادف با یکی دو روح خارق العاده، پس تو هم آنی باش که باید باشی

* * * *

دلم گفت : علی خود عشق است

نگاهم گفت : علی جاودانه ای بی بدیل است . اما ، باورم سکوت کرد . هیچ نگفت ... سکوت با علی آشناتر است .

 * * * *

پی نوشت : وه از امروز که با شوق به سر آمد ، شوق میلاد محبوبم علی و میلاد کودکی که حالا وارد نهمین سال زیستن می شود ، همین صفحه ی مجازی ...

علی نوشت : شگفتا !! در سیمای علی ، محمد را نمایان تر می توان دید .

روز ولادت حضرت علی ، تنها روز پدر نیست ، روزبزرگداشت  بزرگ مردان و ملائک صفتانی است که حالا پای بر زمین ندارند ، روح شهدای 8 سال جنگ شاد که اگر اکنون جان داشتند ، آنها هم پدر بودند ...

* * * *

در این ٨ سال ، دوستانی عمیق آمدند ، چهره هایی که غرقشان شدم . میوه های رسیده ای که من هنوز به باغ کمالشان کالم ، خدا کند برسم و یادم باشد خطی ننویسم که ازار دهد دل کسی را ، همین .

 

در کـافـ ـ ـ ـه بـــلاگـــــــــ  هم اینبار من قلم چرخاندم ...

 

+تاریخ ۱۳٩٠/۳/٢٥ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ نویسنده میلاد نظرات ()

 

بیست و چهارمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران

 

 

سالنها و غرفه ها و ناشران یکی یکی در کنار هم سبز شده اند . از هر گوشه صدایی می آید

عده ای راجع به قرآن و کتابهای مذهبی حرف می زنند و عده ای حرفای روشنفکرانه و مثلا هنری و عده ای دیگر نیز راجع به نانِ بیاتِ ساندویچی که در محوطه خارجی نمایشگاه نوش جان کردند صحبت می کنند ( واقعا هم این ساندویچهای داخل نمایشگاه ، مثل هر سال غیر قابل خوردن بود )

پوستر ها قیامتی بپا کرده بودند ، عکس همه بود ...

از کافکا و پائولو کوئیلو و شارلوت برونته و ژید گرفته تا نادر ابراهیمی و قیصر امین پور و دکتر شریعتی و ...

دکتر پورازغدی و مهدی شجاعی و رضا امیرخانی هم که شخصاً جهت دیدار با اهل قلم و دادن امضا در محیط نمایشگاه حضور فیزیکی داشتند .

دیده اید وقتی به یک ضیافت دعوتید و همه هستند بجز یک نفر که از نظر شما وجودش خیلی مهم و حیاتی است جای خالیش چقدر احساس می شود ؟

اصلا انگار دیگر آن ضیافت خوش نمی گذرد و به قول معروف زهرمار تان می شود.

دیروز من هم همین حال را داشتم . در سالنها و میان غرفه ها که قدم میزدم ، دیگر مثل پارسال چشم چشم نمی کردم تا پیدایش کنم . دیگر مطمئن بودم که او در نمایشگاه امسال نیست . یا شایدم دیگر در هیچ نمایشگاه کتابی نیست .

دیروز همه بودند و همه را دیدیم اما ،

چقدر جای صادق هدایت خالی بود ...

 

+تاریخ ۱۳٩٠/٢/۱٩ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ نویسنده میلاد نظرات ()

آمد نو بهار طی شد هجـر یار

مطرب نی بزن ساقی می بیار

 ***

به تقویم که نگاه می کنم ، انگار که نمی شناسم سایه ی افسرده ی افتاده در تک تک روزهای بهار گذشته را .

بهار گذشته حجم رخوتش آنچنان بود که نتوانستم شاخساران سبز و سبز آبی درختان و شکوفه های پر کشیده در ذهن درخت را ببینم و آهی بکشم از ته دل و بگویم :

 به چه هوایی !

اما حالا که سال نو می شود و من دوباره سال را با چکامه ای از جنس سالهای خوب زندگانیم از جنس تغزل و ترنم و ترانه آغاز می کنم ، در پی این هستم که با ایمانی تازه ، خود را به باغهای غرق در شکوفه ،  به شاخه های پرگل ، به برگهای سبز-آبی و به ازدحام گنجشکهای مست رسانم و بلند فریاد برآرم که :

ای تغییر دهنده ی احوال

حال من ، ای بدک نیست

تو هم با من خوب باش و متحول کن حال مرا به بهترین احوال...

. . .

با توام ، حواست هست ؟

 

 

 

از عشق نوشت :

باغ میخک من ، باغ غزلم سبز است و دل انگیز و پربار ، امسال هم چون سال گذشته قافیه هایم را می چینی ؟

 

+تاریخ ۱۳۸٩/۱٢/٢۸ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ نویسنده میلاد نظرات ()

 

 

 

 تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ، همت کن و بگو :

ماهی ها حوضشان بی آب است  ***

 

فضای روشنی را دیدم

که ما در آن عاشق شدیم ، ماهی ها هم ...
نوازنده ی بی نوا نواخت

پرنده ی بی بال و پر ، برخاست
آبگینه هایی
که شفاف بودند،اما نور نداشتند

نور می خواستند و صدایی از مخمل

و آمدنی با دسته گل که نه ، با نفس حتی

بس است سکوت برای عمر چند روزه شان

و حالا

بگذارید آغازی باشد از جنس همان فضای روشن
که در آن
دو - سه عطر خوشبو به لباسمان بیاویزیم

که در آن

مرگ را از آن خانه دفع کنیم.
آری
آغاز شکوفه باشد
آغاز عمر
آغاز عشق

 

اینجا کانسر سانترال است ، مرکز تخصصی درمان بیماران سرطانی

تهران ، میدان ولیعصر ، انتهای بلوار کشاورز

 

 

پ ن 1 : این از آن پستهایی بود که باید در انتهایش می گفتم :   خدایا با توام حواست کجاست ؟

            اما نگفتم ، چرایش را از دلم پرسیدم سکوت کرد ، انگار با دیوار حرف می زدم.

پ ن 2 : آغاز سال نو را پیشاپیش تبریک می گویم .

پ ن 3 : کـافـ ـ ـ ـه بــلاگـــــــــ مان خوب رونقی پیدا کرده این روزها .

+تاریخ ۱۳۸٩/۱٢/۱٦ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ نویسنده میلاد نظرات ()

گروه سایت های پرشین بلاگ  برای سومین سال پیاپی، جشنواره برترین وبلاگ های بانوان را برگزار میکند.

با دیدن این پیوند بر روی آن کلیک کردم تا از چگونگی برگزاری این جشنواره مطلع شوم ، لینک مربوطه مرا به صفحه ای که تاریخچه ی این جشنواره بود هدایت کرد .

مشتاق شدم تا ببینم اساساً پرشین بلاگ چگونه این بلاگها را انتخاب می کند و چه فاکتورهایی را مورد توجه قرار می دهد .

بر روی پیوند نتایج دومین دوره این جشنواره یعنی دوره ی قبلی کلیک کردم و وبلاگهای بانوانی که حائز رتبه های برتر شده اند را بررسی کردم .

این  وبلاگها در سه سطح طلایی و نقره ای و برنزی تقسیم شده بودند . یکی از وبلاگهای سطح اول یعنی طلایی را باز کردم و امیدوار بودم با یک شگفتی مواجه شوم اما ...

اولین نکته ای که توجه من را در بلاگ ایشان جلب کرد و یا بهتر بگویم اولین چیزی که پس از لود شدن کامل دیدم  ، این جمله بود ... پرورش شتر مرغ ...

بیشتر که دقت کردم متوجه شدم که ، بلــــــه

این وبلاگ برتر اصلا باز یا لود نمی شود چه برسد به اینکه برتری خود را به واسطه مطالب ارزنده ای که در خود جای داده است ثابت کند و فقط یک بنر تبلیغاتی با مضمون پرورش شتر مرغ آن بالا خودنمایی می کرد .

بعد از مشعوف شدن از دیدار این وبلاگ طلایی ، به یکی وبلاگهای سطح دوم یعنی نقره ای رفتم .

وبلاگی بود متعلق به بانویی ، البته ایشان خود را با همین نام یعنی بانو خطاب می کردند.

این بانوی نقره ای و برتر ، در آخرین پست وبلاگشان از این موضوع نوشته اند که فردی به خواستگاریشان آمده و به هر صورت مورد موافقت پدر قرار گرفته اند و قرار نامزدی گذاشته شده اما متاسفانه به دلیل بد قولی و بد اخلاقی های مادر شوهرشان قرار نامزدی بهم  خورده است و این بانوی نقره ای ما بسیار بسیار رنجیده خاطر بودند از وقوع چنین حادثه ی بزرگی که یقیناً بر روحیه ی تک تک افراد جامعه ی وبلاگ نویس کشور اثری مخرب خواهد گذاشت.

حال با همه ی این تفاسیر به سطح سوم و برنزی این بلاگها رفتم . بعد از لود طولانی این بلاگ ، عنوان آخرین پست این بانوی گرامی مشاهده شد و ... واقعا شگفت زده شدم .

عنوان مطلب این بود :

خاک تو سرت

با ترس و دلهوره بعد از بازگشایی پست متوجه شدم که ، خـــــب ، ایشان منظوری نداشتند و با بنده نبودند بلکه اشتباهاً در یک مکالمه ی تلفنی به مادر همسر خود می گویند ، خاک تو سرت که البته گویا از این ماجرا چنان ناراحت هم نبودند ...

 

خلاصه بعد از این گشت و گذار وبلاگی به این نتیجه رسیدم که ای کاش هیچگاه عنوان بلاگر یا وبلاگ نویس را برای خود انتخاب نمی کردم.

من در مجموعه ای قلم می زنم که انتخابشان این است ، عدالتشان این است و سلایق و علایقشان ... این .

حال چند سوال  :

این وبلاگها چگونه ارزیابی شده اند ؟

این وبلاگها از نظر چه کسانی برتر بوده اند ؟

و یا اینکه

از نظر خود همین نویسندگان ، آیا وبلاگشان برتر است ؟

کاش مقامات پرشین بلاگ عده ای کودک بودند ، چرا که کودکان صادق ترند و چه بسا منصف تر ...

کـ ـ ـ ـ ـافه بــــــلاگـــــ فراموش نشود

+تاریخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٠ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ نویسنده میلاد نظرات ()

..امروز چنان مستم از باده ی دوشینه

تا روز قیامت هم هوشیار نخواهم شد..

عشـــــ ـق !.

چه می گویم ؟

مگر می دانم ؟  میدانمــــ  می توانم  بدانمـــــ  چیست - عشـــ ـق ؟

من مغلوب این تناسب خود ساخته ام

خواستم بگویم  -  ای عشـــــ ـق بیا تا که بسازی ما را

افسوس که عشــــ ـق آمــد و آمــــد و آمــــــد و .. .ویران کرد ساخت این دنیـــا را

بگــذریــم !

مشامم خوشحـــال و نفس هایم بی تابـــــ  از این عطر  دلــــ انگیز

و حال ذهـــن چقدر خوب شد از صـــدای پاک پوســـ ت انداختن عشـــ ـق

..  .

عشــــــــ ـق نوشــــ ت :

عــــــلی را وَ  فاطـمــــــه را - سوگند

اســــــطوره ی دیوانــــــــــ ه ای شده ام - شده ای ,  انگـــــ ار -

از همان ها که آرزو داشتیم َ شــــ  روزی!

انگشت حیرت به دندان مگیر , مگیر عزیزمـ جان ! مگر نه اینکه باور داریم اعجاز دستان ملکوتی خدایــ را ؟

دوستش میــــ دارم - این نگین را ! چه شکوهی بخشیده به انگشـــــتم !

برای  تـــ ـو  نوشـــــ ت :

چه اهمیت دارد اگر نفهمند زبان کلامم را ؟ تو که میدانیــــ  کافیست !

 

+تاریخ ۱۳۸٩/۸/۱٧ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ نویسنده میلاد نظرات ()